روستاي «زرآباد» در نزديکي قلعه الموت، از روستاهاي قزوين است. در اين روستا، قبر مطهر امامزادهاي مشهور به نام «علي اصغر بن جعفر»وجود دارد و در کنار اين مقبرهي مطهر، درخت چناري وجود دارد که سال زيادي دارد و هر سال در روز عاشورا از آن درخت، خون جاري ميشود، هزاران نفر براي ديدن آن درخت به آن جا ميروند و جاري شدن خون آن درخت را به چشم خود ميبينند. آيةالله زرآبادي در کتاب کرامات از جاري شدن خون از درخت چنار در روز عاشورا سخن گفته و اين موضوع را از پدرش سيد علي و جدش سيد مهدي نقل ميکند. (اين کتاب به چاپ نرسيده و در کتابخانهي پسرش موجود است.) مرحوم آيةالله العظمي مرعشي نجفي رحمه الله در حاشيهي کتاب عروه، هنگام شمردن خونهاي پاک، مينويسد: هم چنين خوني است که از درختي موجود در روستاي «زرآباد» از توابع قزوين خارج ميشود. نويسندهي مطالب بالا ميافزايد: سال گذشته با جمعي از دوستان به روستاي زرآباد رفته و جاري شدن خون آن درخت را با چشم خود ديديم. درست لحظهي اذان صبح روز عاشورا، خون جاري شد و بيش از چهار ساعت ادامه داشت. ( اشک روان بر امير کاروان، ص 63. )

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه ؛ موسي رمضانيپور نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان صفحات 73 و 74
ادامه مطلب
هنگامي که شمر لعين سر مبارک حضرت را از بدن مبارکش جدا کرد، آن سر مقدس را به نيزه زد و تکبير گفت و لشکر هم با او تکبير گفتند و در کتاب ابي مخنف آمده است که لشکر سه بار تکبير گفتند: سپس زمين لرزيد و شرق و غرب تاريک شد و زلزله و رعد و برق مردم را فرا گرفت، از آسمان خون تازه باريد و ندا آمد: به خدا قسم! امام، پسر امام، برادر امام، پدر ائمه عليهم السلام و حسين عليهالسلام و پسر علي بن ابيطالب عليهالسلام کشته شد. ( ذريعةالنجاه، ص 147. )

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه ؛ موسي رمضانيپور نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان صفحه 47
ادامه مطلب
شهيد محراب -آيت الله مدني - فرمودند: من در دو موضوع نسبت به خودم شک کردم؛ يکي اين که آيا من سيد هستم يا نه؟ (از اولاد پيغمبر هستم)، ديگر اين که آيا من لياقت آن را دارم که در راه خدا شهيد بشوم يا نه؟

ادامه مطلب
مرحوم ميرزا حسين نوري رضي الله عنه ميفرمايند: عالم بزرگوار شيخ جعفر شوشتري براي من نقل فرمودند: در اوايل تحصيل ديني و در ايام تبليغ به وطن خود مراجعت کردم و به تبليغ دين مقدس اسلام مشغول شدم. در آن روزها به موعظه و مصائب ائمه عليهمالسلام تسلط کافي نداشتم و روي منبر در ماه رمضان از کتاب تفسير صافي و در ايام محرم از کتاب روضةالشهداي ملاحسين کاشفي استفاده ميکردم و از روي آنها براي مردم صحبت ميکردم؛ ولي نميتوانستم سوزي در دل مردم بيندازم و آنها را به گريه درآورم تا اين که مدتي گذشت و ماه محرم نزديک شد. شبي با خود گفتم: تا کي بايد «ملا کتابي» باشم، در فکر چاره برآمدم که چه کنم از بردن کتاب روي منبر بينياز شوم، در همان حال به خواب رفتم. در عالم خواب، امام حسين عليهالسلام و ياران آن حضرت را ديدم که وارد سرزمين کربلا شدند و خيمهها را برپا کردند و دشمن هم در مقابلشان صف آرايي کرد. شيخ جعفر شوشتري فرمودند: وارد خيمه امام حسين عليهالسلام شدم و بر آن حضرت سلام کرد. حضرت امام حسين عليهالسلام مرا نزديک خود نشاند و به حبيب بن مظاهر فرمود: فلاني مهمان ما است، ما آب نداريم تا از او پذيرايي کنيم، فقط مقداري آرد و روغن داريم، برخيز و با آن، غذايي آماده کن و نزد مهمانمان حاضر کن. حبيب بن مظاهر غذايي آماده کرد و پيش من گذاشت، چند لقمه از آن غذا خوردم و به خواب رفتم، يک لحظه احساس کردم به اين امور الهام شدم تا اين که روز به روز اين قدرت در من زيادتر شد و در مقام وعظ و خطبه به بالاترين مقصد رسيدم.

ادامه مطلب
در منتخب طريحي آمده است: وقتي امام حسين عليهالسلام از ذوالجناح بر زمين افتاد، ذوالجناح شروع کرد به فرياد زدن و از روي جسدها ميگذشت. وقتي عمر بن سعد او را ديد فرياد زد که اين اسب را بگيريد و نزد من بياوريد؛ زيرا او از اسبهاي مخصوص رسول خدا صلي الله عليه و آله است. آن گاه ياران عمر سعد در جايي کمين کردند و ذوالجناح به آنها نزديک شد، سپس بر او حملهور شدند، ذوالجناح با دست و پا و دندان از خود دفاع کرد و آنها را از خودش دور کرد و گروهي را بر زمين افکند، بالاخره نتوانستند او را بگيرند، عمر سعد هم چنان فرياد ميزد: رهايش کنيد تا ببينم چه ميخواهد بکند! اطرافيان او را رها کردند و به طرف ديگري رفتند. هنگامي که اسب خودش را آزاد ديد، آمد و کشتهها را يکي يکي نظاره کرد تا به پيکر امام حسين عليهالسلام رسيد، ذوالجناح وقتي صاحب خودش را ديد، شروع کرد به بوسيدن آن حضرت و با دهان او را ميبوسيد و پيشاني خود را بر بدن آقا ميماليد و شيهه ميکشيد و فرياد ميزد واشک از چشمان او ميريخت. در اين هنگام حاضران از ديدن چنين منظرهاي تعجب کردند.

ادامه مطلب
حسين بن ابي غندر ميگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم که دربارهي جغد فرمودند: آيا کسي از شما اين حيوان را در روز ديده است؟ (زيرا گفته شده است که جغد در روز ظاهر نميشود). سپس فرمودند: آگاه باشيد که او پيوسته در اماکن آباد زندگي ميکرد؛ اما وقتي خبر شهادت امام حسين عليهالسلام را شنيد با خود عهد بست که هرگز در جاي آباد زندگي نکند و تنها در خرابهها به سر برد. حسين بن علي بن صاعد بريري که متولي قبر آقا امام رضا عليهالسلام بود از پدر بزرگوارش نقل ميکند: حضور آقا امام رضا عليهالسلام شرفياب شدم، ايشان فرمودند: آيا اين جغد را ميبيني؟ مردم دربارهاش چه ميگويند؟ گفتم: فدايت شوم! براي همين سؤال خدمت شما رسيده ام.

ادامه مطلب
مرحوم ملا عبدالحسين خوانساري رحمه اله نقل فرمود: مرحوم آقا مهدي پسر آقا سيد علي صاحب شرح کبير در آن زمان مريض شده بود، براي شفا گرفتن، شيخ محمد حسين صاحب فصول و حاج ملا جعفر استرآبادي را که هر دو از علما بودند فرستاد که غسل کنند و با لباس احرام به سرداب قبر مطهر حضرت امام حسين عليهالسلام بروند و مقداري از تربت قبر مطهر امام حسين عليهالسلام را با آداب وارده بردارند و مقداري براي مرحوم سيد بياورند و هر دو شهادت دهند که آن تربت قبر مطهر امام حسين عليهالسلام است و جناب سيد مقداري از آن تربت را تناول کند.

ادامه مطلب
ابوالحسن مدايني ميگويد: امام حسن و امام حسين عليهالسلام و عبدالله بن جعفر به قصد زيارت خانه خدا رهسپار شدند. در بين راه تمام زاد و توشهي آنها که بر شتري حمل ميکردند از بين رفت و گرسنه و تشنه و بدون توشه به راه خود ادامه دادند تا به خيمه پيرزني رسيدند و از او کمک خواستند. پيرزن در جواب آنها گفت: غير از يک گوسفند که در پيش من است چيز ديگري ندارم، اگر ميخواهيد آن را بکشيد تا براي شما طعامي آماده کنم. آنها آن گوسفند را کشتند و پيرزن از گوشت آن گوسفند طعامي آماده کرد و ايشان از آن طعام خوردند و سير شدند، سپس کمي استراحت کردند و بعد از رفع گرسنگي و تشنگي براي سفر آماده شدند. قبل از حرکت به پيرزن گفتند: ما از قبيله قريش هستيم و از مدينه جهت زيارت به مکه حرکت ميکنيم، اگر سلامت به ديار خود برگشتيم، پيش ما بيا تا به تو احسان و نيکي کنيم. آن گاه خداحافظي کردند و به راه خود ادامه دادند.
بعد از مدتي آن پيرزن که به اتفاق همسرش زندگي ميکرد و براي گذران زندگي و معاش خود پشکل شتر به مدينه برده و ميفروختند و خيلي محتاج و تنگ دست شدند و براي رفع احتياج خود به طرف مدينه حرکت کردند.

ادامه مطلب
عالم بزرگوار شهيد محراب حضرت آيةالله سيد عبدالحسين دستغيب رضي الله عنه در کتاب داستانهاي شگفت نقل ميکند: در اوقات مجاورت در نجف اشرف در ماه محرم سال 1358 از طرف حکومت وقت عراق، قمه زدن، سينه زدن و بيرون آمدن دستههاي عزاداري منع شده بود. در شب عاشورا براي اين که در حرم مطهر و صحن شريف سينه زني نشود، از طرف حکومت عراق از همان شب اول، درهاي حرم و رواق و درهاي صحن را قفل کردند. آخرين دري را که مشغول بستن آن بودند در قبله بود که يک لنگه آن را بسته بودند، ناگهان جمعيت دسته سينهزن هجوم آوردند و وارد صحن شدند و به طرف حرم مطهر آمدند و در همان ايوان، مشغول عزاداري و سينه زني شدند.

ادامه مطلب
امام صادق عليهالسلام ميفرمايد: در آن هنگام که آقا اباعبدالله عليهالسلام به شهادت رسيدند، يک نفر از لشکر عمر سعد، شخصي را ديد که به شدت فرياد مي زند. گفتند:اي مرد! بس کن اين همه ناله و فرياد براي چيست؟
آن مرد گفت: چگونه ناله و فرياد نزنم در حالي که پيغمبر خدا را ميبينم که ايستاده و به آسمان نظر ميکند و ميترسم که از خدا بخواهد و در حق ما نفرين کند و هلاک شويم. بعضي از افراد لشکر به همديگر گفتند: اين مرد: ديوانه شده و سخن بيهوده مي گويد. گروهي ديگر که به آنها توابين ميگويند از اين کلام متنبه شدند و گفتند: به خدا قسم! ستم بزرگي بر خود کرديم و به خاطر خشنودي ابنزياد، سيد جوانان اهل بهشت را کشتيم، سپس در آن جا توبه کردند و عليه ابنزياد جنگيدند. به امام صادق عليهالسلام عرض شد: صاحب آن ناله چه کسي بود؟
حضرت فرمودند: ما او را کسي جز جبرئيل عليهالسلام نميدانيم و اگر خداوند به او اجازه ميداد، فريادي ميزد که روح آنها از بدنشان خارج ميشد و وارد آتش جهنم ميشدند؛ ولي خداوند براي اين که بر گناهانشان بيفزايد و عذابشان بيشتر شود به آنان مهلت داد. ( منتهي الامال، ج 1، ص 727. )

منبع: کرامات حسينيه و عباسيه ؛ موسي رمضانيپور نوبت چاپ: هفتم تاريخ چاپ: زمستان 1386 چاپ: محمد (ص) ناشر: صالحان صفحات 53 و 54
ادامه مطلب